

خانه
باد خندید:
«دارد ابر سیاه می آید.»
یک کبوتر
مثل برگی که رنگ پاییز است
دست خود را به شاخه می گیرد.
این کبوتر
غریب و غمگین است
و صدایش
خسته چون چرخ کهنه گاری است
روزهایش
همیشه تکراری است.
می پرد،
روی شانه های نسیم
می رود،
سوی کشتزارهای دور
او در آنجا مترسکی دارد.
یک مترسک،
که مثل او تنهاست،
و تمام قشنگی دنیاست!
آن مترسک ولی نمی داند،
یک کبوتر،
که دوستش دارد![]()
توی دستش ترانه می خواند
آن مترسک همیشه می گوید:
«کاش از دستهای خستة من
یک نفر می رسید و می پرسید،
کاش از من کسی نمی ترسید.»
.......و کبوتر
روی دست مترسک تنهاست!![]()
![]()
اخیراً چند خانم پیر از اهالی "استاکتون" انگلستان که به طور متوسط
80 سال دارند یک تیم فوتبال چند نفره تشکیل داده اند.
این مادر بزرگهای شجاع به سختی می توانند تیمی برای مقابله
که اکثر مواقع هم پیروز میشوند!![]()
××××
خانه تکانی اساسی
تصمیم گرفت به وطنش باز گردد؛ ولی دل کندن از خانه ی بزرگ
و زیبایش برایش مشکل بود. وی سر انجام خانه اش را تکه تکه
از هم جدا کرد و به هلند برد و در آنجا مجدداً بر روی هم سوار کرد!!!![]()
××××
ازدواج عجیب
آنها در حالی که تنها به شجاعت
باید بدون برداشتن کوچکترین جراحتی یک سگ ماهی به وزن تقریبی
در شکار،قادر به ازدواجنخواهند بود!![]()
چگونه بخوانمش تا اجابتم کند؟
"متاسفانه"
دوستی هایی در حد احتیاج،
میهمانی های در حد خوردن،
توجهاتی در حد یک نگاه،
تفکراتی در حد چروک پیشانی،
تاثیراتی در حد سر تکان دادن،
تاییداتی در حد نفهمیدن،
خواندنی هایی در حد درک نکردن،
چاپلوسی هایی در حد ارتقا،
یاد خدا در حد تسبیح گرداندن،
ذکرهایی در حد لب تکان دادن،
میلیونر شدن با یک صفر!
در همین لحظه:
یکی از گرسنگی نمی خوابد، یکی از سیری!
یکی از بیکاری آرام ندارد،یکی از کار زیاد!
یکی به وصال میرسد ، یکی به فراق!
یکی متولد می شود، یکی می میرد!
یکی به رنج میرسد،یکی به گنج!
یکی صعود می کند، یکی سقوط!
یکی خوشبخت می شود، یکی بد بخت!