تبليغاتX
بهار
کاش می شد به تو گفت.................

 

حاجی فیروز توی خیابان است؛لابه لای ماشین ها. صدای دایره ی زنگی اش و ادا و اطوار و سر و صورت سیاهش، لبخند را روی لب همه می نشاند.صدای ریز و کوتاهش سر و صدای خیابان را می بلعد:«حاجی فیروزم،سالی یه روزم»و دستی شیشه ماشین را پایین میکشد و ......

حاجی فیروز توی خیابان است:

 

               «ارباب خودم سلام و علیکم

                                           ارباب خودم سرتو بالا کن

                ارباب خودم بز بز قندی

                                           ارباب خودم چرا نمی خندی؟!»

 

و ما می خندیم. من برایش کف میزنم. دست تکان میدهم و او با دایره ی زنگی اش این طرف و آن طرفمیپرد و صورت ذغالی اش توی لباسهای قرمز برق می زند.حاجی فیروز واقعی ترین آدم روزهای عید است؛ آنقدر واقعی که خنده هایش با تمام تلخی ما را می خنداند.صدایش با تمام دلتنگی، دل ما را باز می کند و دایره زنگی اش با تمام کوچکی، شلوغی شهر را می خورد.حالا حاجی فیروز توی خیابان است و لابه لای ماشین ها می خواند:

 

                            «بشکن بشکنه، بشکن

                                                    من نمیشکنم، بشکن!»

 

و من دلم می خواهد انگشتم را روی صورت ذغالی اش بکشم و آنقدر برایش دست بزنم تا دلش نشکند.

 

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 1:33 توسط ..::یسنا::..

سلام دوستان. امیدوارم حال همتون خوب باشه و این دم عیدی مثل من بد بیاری نیاورده باشین که مریض بشین.

 

الان داشتم سریال ایرانی«زیر تیغ» رو می دیدم که کلی حالی به حولیم کرده!

واقعا باید خسته نباشید گفت به کلیه دست اندر کاران این مجموعه تلویزیونی که بالاخره تونستن یه سوژه جالب و قوی رو به اجرا در بیارن. اما یه چیز مهم دیگه هم که خیلی رو نظر بیننده تاثیر داره، نحوه نگرش بیننده است. اینکه چقدر بتونیم از اون چیزی که اجرا می شه سر در بیاریم و چقدر ازش استفاده کنیم بستگی به خودمون داره .من از این قسمت آخری خیلی چیزا یاد گرفتم، جملات خیلی نابی شنیدم که همه سعی ام  رو می کنم که همیشه به یادشون داشته باشم؛

 

اینکه " اگه آدمی یه حرفی رو زیاد تو ذهنش تکرار کنه اون حرف میشه عمل، اگه یه عمل رو زیاد تکرار کنه اون عمل میشه عادت، اگه یه عادتی رو زیاد تکرار کنه اون عادت میشه خصلت و برای همیشه با آدم می مونه! برای همیشه!"........ پس یاد بگیریم که همیشه حرفای درست رو پیش خودمون تکرار کنیم تا خصلت پاک داشته باشیم؛

 

اینکه" یه سیب رو که بندازی بالا تا برگرده زمین، هزار تا چرخ می خوره!"

 

اینکه همیشه یادم باشه تو جواب کسی که بهم میگه "خدانگهدار" بگم " به امید دیدار" حتی اگه دلم از دستش پر باشه؛

 

اینکه همیشه یادم باشه که فاصله بین این دنیا و اون دنیا خیلی کمه، تا بتونم همیشه مواظب رفتارم باشم؛

 

اینکه قرار نیست همیشه هر چی که راجع به دیگرون می دونم رو بگم؛

 

اینکه همیشه یادم بمونه که بزرگترین تکیه گاهم و امیدم تو زندگیم خداست که اگه اون نباشه .......

 

اینکه همیشه یادم باشه که خدا با اون بزرگی و عظمتش می بخشه؛ پس من کی باشم که نخوام ببخشم!

 

...................

 

 

 

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 0:30 توسط ..::یسنا::..

 

با عرض معذرت از محضر آقا پسرها این پستمو به عنوان عیدی به اهالی محترم وبلاگستون تقدیم می کنمامیدوارم خوشتون بیاد

فكر ميكنين پسرا و دخترا چه جوري نيمرو درست ميكنن؟

دخترها:
1- توي ماهيتابه روغن ميريزن
2- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
3- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
4- چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها:
1- توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
2- توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
3- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
4- توي ماهيتابه روغن ميريزن
5- توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
6- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
7- چند تا فحش ميدن
8- دنبال كبريت ميگردن
9- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
10- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!)
11- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
12- تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
13- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
14- ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
15- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
16- روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
17- تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
18- دنبال نمكدون ميگردن
19- نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
20- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
21- نمكدون رو پر از نمك ميكنن
22- صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
23- نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
24- بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
25- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
26- توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
27- با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
28- صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
29- سريع برميگردن توي آشپزخونه
30- تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
31- ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
32- دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
33- قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
34- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
35- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
37- ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
38- روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
39- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
40- نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
41- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
42- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
43- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
44- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
45- نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 17:33 توسط ..::یسنا::..



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11:18 توسط ..::یسنا::..

 

این شعر زیبا تقدیم به همه اونایی که تو سال ۸۵ عشقشون رفته و دیگه بر نگشته

 

 

در شبان غم تنهایی خویش،عابر چشم سخن گوی تؤام

 

من در این تاریکی،

                    من در این نیمه شب جان فرسا،

                                     زائر ظلمت کوی تؤام

 

چشم من چشمه گسترده اشک،

                       گونه ام بستر رود......

                        

کاشکی در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

 

شب تهی از مهتاب،

               شب تهی از اختر

 

ابر خاکستری بی باران،  پوشانده آسمان را یک سر

     ابر خاکستری بی باران دلگیر است

                     و سکوت تو پس پرده خاکستری کدورت،

      افسوس!

                 سخت دلگیر تر است!

                           شوق باز آمدن سوی تؤام هست اما!!!

تلخی سخت کدورت در تو،            پای پوینده راهم بسته

ابر خاکستری بی باران،               راه بر مرغ نگاهم بسته

 

وای باران، باران،

              شیشه پنجره را باران شست

                         از دل من اما،

                                 چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!

 

من شکوفه های گل امیدم را در رویا ها می بینم

            و ندایی که به من می گوید:

                   «گر چه شب تاریک است،دل قوی دار، که سحر نزدیک است»

 

آسمانها آبی، پر مرغان صداقت آبیست

 

دید، در آیینه صبح، تو را می بیند،

         تو گل سرخ منی،تو گل یاس منی

تو چنان شبنم پاک سحری،

                   نه! از آن پاک تری!

تو بهاری،

               نه! بهاران از توست.

از تو وام می گیرد،هر بهار اینهمه زیبایی را.

سوسن باغ و بهارانم نیست،

                 ای بهین باغ و بهارانم تو.

 

 من به چشمان خیال انگیزت معتادم

            و در این راه تباه،

                          عاقبت هستی خود را دادم

می توانی تو به من زندگی بخشی،

            یا بگیری از من آنچه را می بخشی

 

چشمان تو به من می بخشد،شور عشق و مستی،

        و تو چون مصرع شعری زیبا،

                   سطر برجسته ای از دفتر زندگی من هستی

 

من در آیینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم،

 آه! می بینم، می بینم!

            تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

                        من به اندازه ریبایی تو غمگینم

 

چه امید عبثی!

     من چه دارم که سزاوار تو؟ هیچ!

     من چه دارم که تو را در خور؟ هیچ!

تو همه هستی من، تو همه زندگی و مستی من

 تو چه داری؟همه چیز!

 تو چه کم داری؟هیچ!        

بی تو من چیستم؟

                ابر اندوه، مرغ درمانده به شب گمراهم،

                                                  آشیان برده ز یاد

               بی تو اشکم، دردم، آهم!

 

گل به گل، سنگ به سنگ این شهر،یادگاران تواند

 

من گمان می کردم،دوستی چهار فصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم،مصیبت باد زمستانی هست؟!

 

 

گاه می اندیشم،خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

        آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی،

                         کاشکی روی خندان تو را می دیدم،

       شانه بالا زدنت را بی قید، و تکان دادن دستت، که مهم نیست زیاد!

       و تکان دادن سر را، عجیب، عاقبت مرد؟!

     

  افسوس! کاشکی می دیدم.

 

من به خود می گویم:

              «چه کسی باور کرد،

                              جنگل جان مرا، آتش عشق تو خاکستر کرد.....»



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 0:39 توسط ..::یسنا::..

چهار شنبه سوری

چند سال پیش وقتی از روی بوته ها پریدم،یه لنگه دمپاپیم از پام در اومد و افتاد تو آتیش.اون سال همه منو دست انداختن!

شب چهار شنبه، شب قشنگیه، آخرین شب چهار شنبه سال که آدما دلشون رو خوش می کنن به ترقه بازی و فشفشه هوا کردن. بوته می یارن و گله به گله می چینن وسط کوچه و خیابون،آتیش هوا می کنن و خودشون هم از رو آتیش می پرن.

قدیمی ها قشنگی رو به سرخ و سفید بودن می دونستن،هنوز هم که هنوزه مادر بزرگم می گه: "فلانی مثل پنجه آفتاب می مونه"

از رو آتیش پریدن یه رسم قدیمیه. البته قدیمیا این رسم و رسوم ها رو خیلی کامل تر بجا می آوردن، مثلا از رو آتیش می پریدن و می گفتن"زردی من از تو ، سرخی تو از من" بعد از این کار، خاکستر آتیش رو می ریختن تو یه کوزه و روش آب دهن می انداختن و کوزه رو می شکستن و معتقد بودن که این جوری بیماری ها از خونه دور می شه!

نزدیکی های غروب، فالگوش می ایستادن. نیت می کردن، بعد تو کوچه وامیستادن تا دو رهگذر تو کوچه صحبت کنن.بعد از مفهوم حرفهای اونها نتیجه گیری می کردن!......

همه این حرفا رو گفتم که بگم بد نیست شب چهار شنبه ما هم از رو آتیش بپریم(تا بلکه زردیمونو به آتیش بدیم و خوشگل تر بشیم!) البته طرف ترقه و این جور جیزا نرین که خطرناکه! 

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:31 توسط ..::یسنا::..

قانون دریا

ما هی ریزه ای چرخ می زد

موج او را به هر گوشه ای می برد

ما هی کوچکی آمد از راه

ما هی ریزه را ناگهان خورد

 

سیر شد ماهی کوچک، آنگاه

رفت این سوی و آن سوی و رقصید

گر چه جز خود گسی را نمی دید

ناگهان ما هی گنده ای را دید

 

ما هی کوچک بی خبر را

 ماهی گنده بلعید در دم

هست در آبی آب دریا

ماهیانی از آن گنده تر هم

 

پرتوان می خورد بینوا را

رسم و قانون دریا همین است

گر چه دنیای ما نیست دریا؛

رسم ما نیز آیا همین نیست؟!

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:0 توسط ..::یسنا::..



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 0:59 توسط ..::یسنا::..

رنگ نه فقط تو زندگی فردی، بلکه تو زندگی جمعی ملت ها و کشورها حضوری جدی و غیر قابل انکار داره.شاید مهمترین جلوه حضور رنگ تو پرچم کشورها باشه. تو دنیای امروزی هر کشوری یه پرچمی داره  و پرچم ها غالباً با رنگ هاشون از هم متمایز میشن. رنگ پرچم معمولاً پیشینه و پشتوانه تاریخی داره تا حدی که اغلب رنگ پرچم رنگ کشور محسوب میشه .حالا اگه دوست دارین تاریخچه ای از پرچم ایران رو بدونین بسم الله..........

 

ظاهراً نخستین پرچمی که تاریخ اساطیری ایران به یاد دارد، درفش کاویانی است. درفشی که کاوه آهنگر هنگام قیام علیه ظلم و ستم آژی دهاک(ضحاک) برافراشت. نقل است که کاوه برای آنکه مردم را علیه ضحاک بشوراند، پیش بند چرمی خود را بر سر چوبی کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شوند. از این دوره که بگذریم، نخستین رنگهای پرچم ایران، زرد و سرخ و بنفش بوده است،بی هیچ تصویر و نشانه ای بر روی آن. البته تا دوره ساسانیان، این پرچم را به یاد درفش کاوه، همچنان درفش کاویانی می نامیده اند.

 

نخستین تصویر های پرچم ایران

برای نخستین بار سلطان محمود غزنوی در سال 355 هجری شمسی، وقتی سامانیان را شکست داد و زمام امور کشور را در دست گرفت، دستور داد نقش یک ماه را بر روی پرچم زر دوزی کنند. رنگ زمینه آن پرچم یک سره سیاه بود. 55 سال بعد (410 ه.ش) سلطان مسعود غزنوی به دلیل دلبستگی اش به شکار شیر دستور داد نقش و نگار یک  شیر جایگزین ماه شود. در زمان خوارزمشاهیان یا سلجوقیان سکه هایی زده شد که بر روی آنها نقش خورشید بر روی شیر آمده بود، چندی نگذشت که این نقش به پرچم هم راه یافت. در زمان صفویان، پرچم یکسره سبز رنگ بود. در دوره نادر شاه پرچم از ابریشم سرخ و زرد ساخته می شد؛ اما درفش ملی ایرانیان در این زمان سه رنگ سبز و سفید و سرخ را داشت، با نقش شیری در حالت نیم رخ و در حال راه رفتن و خورشیدی نیمه بر آمده بر پشت آن. در دایره خورشید هم نوشته شده بود: "المک الله"

 

پرچم چهار گوش

ظاهراً پرچم ایران تا دوره قاجار سه گوش بوده نه چهار گوش.در دوران آغا محمد خان قاجار، در پرچم ایران، چند تغییر داده شد.یکی شکل آن بود که برای نخستین بار چهار گوشه شد و دیگر اینکه آغا محمد خان به دلیل دشمنی با نادر، دو رنگ سبز و سفید پرچم نادری را حذف کرد و تنها رنگ سرخ را باقی گذاشت. البته دایره سفید رنگ بزرگی در میانه پرچم قرار داده شد که در آن تصویر شیر و خورشید قرار داشت.

در دوره فتحعلی شاه قاجار، ایران پرچمی دو گانه داشت؛ یکی از این پرچم ها یکسره سرخ بودبا نقش شیری نشسته و خورشیدی بر پشت.پرچم دوم هم مهین شکلی بود، با این تفاوت که شمشیری در دست شیر قرار داشت. پرچم اول در زمان صلح و پرچم دوم در زمان جنگ به کار برده می شد. در این دوره استفاده از پرچم سفید رنگ برای مقاصد دیپلماتیک و سیاسی نیز مرسوم شد.

 

امیر کبیر و پرچم ایران

سالها بعد از حکومت فتحعلی شاه، امیر کبیر از پرچم های سه گانه آن دوره استفاده کرد و طرح پرچم امروزی کشور را ریخت. میرزا تقی خان امیر کبیر، دلیبستگی ویژه ای به نادر شاه داشت و به همین خاطر پیوسته به ناصرالدین شاه سفارش می کردکه شرح زندگی نادر را بخواند. امیر کبیر همان رنگهای پرچم نادر را پذیرفت،اما دستور داد شکل پرچم مسطتیل باشد و یک نوار سبز به عرض تقریبی 10 سانتی متر در گوشه بالایی و نواری سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پایینی دوخته شود. به این ترتیب پرچم ایران تقریباً به شکل و فرم پرچم امروزی در آمد.

 

رنگ پرچم در قانون اساسی

با پیروزی جنبش مشروطه در کشور، رنگ پرچم وارد قانون اساسی کشور شد. در اصل پنجم متمم قانون اساسی کشور آمده بود: "الوان رسمی بیرف ایران، سبز و سفید و سرخ و علامت شیر و خورشید است."

تهیه کنندگان دفترچه ای که از طرف دفترفنی اداره کل انتشارات رادیو با عنوان اطلاعاتی درباره پرچم ایران، تهیه شده، نوشته اند:

 -         رنگ سبز بالای پرچم نشانی از مذهب اسلام و سبزی و خرمی کشور و صفای روح و باطن است.

-         رنگ سفید نشان صلح، دوستی و آرامش طلبی است.

-         رنگ قرمز نشانی از مشروطیت ایران و نشانی از آن است که اگر به حقوق و آزادی و استقلال ملت ایران تجاوز شود، آماده جنگ استو با خون خویش از حق خود دفاع می کند.

 

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، پرچم با همان سه رنگسبز و سفید و سرخ باقی ماند.در اصل هجدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران (مصوب سال 1358ه.ش) نوشته شده: "پرچم رسمی به رنگهای سبز و سفید و سرخ با علامت مخصوص جمهوری اسلامی و شعار الله اکبر است."

    



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 0:38 توسط ..::یسنا::..

نام كامل:CHARLIZE THERON
نام مستعار:
CHARLIE
تاريخ تولد: 7 آگوست 1975-آفريقاي جنوبي.
شغل: بازيگر، مدل.
قد: 177 سانتي متر.
وزن: 60 كيلو گرم.
پدر:CHARLES----فرانسوي تبار----در سال 1990 به ضرب گلوله
توسط همسرش بقتل رسيد.
مادر:
GERDA
---آلماني تبار.

نامزد:
STUART TOWNSEND
از سال 2001 تاكنون نامزد ميباشند.


جوايز دريافتي:
برنده اسكار بهترين بازيگر نقش اول
براي ايفاي نقش در فيلم
MONSTER-GOLDEN GLOBE.

فيلمها:

The Ice at the Bottom of the World (2006) (COMMING SOON)
The Italian Job II (2006) (COMMING SOON)

Class Action (2005) (COMMING SOON)

Aeon Flux (2005) (COMMING SOON)

Head in the Clouds (2004)

The Life and Death of Peter Sellers (2004)

Monster (2003)
The Italian Job (2003)

Earthlings (2003)
Waking Up in Reno (2002)

Trapped (2002)

The Curse of the Jade Scorpion (2001)
 
 
Minutes (2001)
15
Sweet November (2001)

The Legend of Baggar Vance (2000)

Men of Honor (2000)

The Yards (2000)

Reindeer Games (2000)

The Cider House Rules (1999)

The Astronaut's Wife (1999)

Mighty Joe Young (1998)

Celebrity (1998)

Devil's Advocate (1997)

Trial and Error (1997)

That Thing You Do! (1996)
 
 
Days in the Valley (1996)
2
Children of the Corn III (1995)

* در سن 15 سالگي پدر وي بسوي مادرش حمله ور شد
كـه مـادرش بـــراي دفاع از خود پدرش را بضرب گلوله بقتل
رساند كه در دادگاه بي گناه شناخته گرديد.

* زبان مادري وي آفريقايي ميباشد.

* چارليز از سن 14 سالگي مدل بوده است.

* او با استفاده از هيپنوتيزم درماني موفق به ترك سيگار
خود گرديد.

* وي نـخــستين آفريقايي ميباشد كه اسكار دريافت كرده
است.

* وي با نلسون ماندلا نيز  ديدار كرده است.

* چارليز ترون رقصنده باله نيز ميباشد.

* وي براي تقش آفريني در فيلم MONSTER ، 15 كيلو به وزن خود افزود.



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 15:11 توسط ..::یسنا::..

            

 

 


ادامه مطلب


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 19:50 توسط ..::یسنا::..

عروس عادي: با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)

عروس لوس: بع..........له!
عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن ... !)

عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس

عروس خجالتي: اوهوم

عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است)

عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري مي پذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ...

عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ...

عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... من شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم

عروس فمینیست:يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال مي پرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشون و بهشون گفت همينه که هست مي خواي بخواه نمي خواي هم به درک)



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:8 توسط ..::یسنا::..

>>> ۱- به چي فکر مي کني؟
جواب مورد نظر براي اين سوال اينه: “عزيزم! از اينکه به فکر فرو رفته بودم متاسفم! داشتم به اين فکر مي کردم که تو چقدر زن خوب و دوست داشتني و متفکر و با شعور و زيبايي هستي و من چقدر خوشبختم که با تو زندگي مي کنم.“ ... البته اين جواب هيچ ربطي به موضوع مورد فکر مرد نداره! چون مرد داشته به يکي از موارد زير فکر مي کرده:
الف) فوتبال
ب) بسکتبال
ج) چقدر تو چاقي!
د) چقدر اون دختره از تو خوشگلتره!
ه) اگه تو بميري پول بيمه ات رو چطوري خرج کنم؟
يه مرد در سال ۱۹۷۳ بهترين جواب رو به اين سوال داده... اون گفته: “اگه مي خواستم تو هم بدوني به جاي فکر کردن ، درباره ش حرف مي زدم!“ ...

>>> ۲- آيا دوستم داري؟
جواب مورد نظر اين سوال “بله“ است! و مردهايي که محتاط ترند مي تونن بگن: “بله عزيزم!“ ... و جوابهاي اشتباه عبارتند از:
الف) فکر کنم اينطور باشه!
ب) اگه بگم بله ، احساس بهتري پيدا مي کني؟
ج) بستگي داره که منظورت از دوست داشتن چي باشه!
د) مگه مهمه؟!
ه) کي؟ ... من؟!

>>> ۳- آيا من چاقم؟
واکنش صحيح و مردانه نسبت به اين سوال اينه که با اعتماد به نفس و تاکيد بگين “نه! البته که نه!“ و به سرعت اتاق رو ترک کنين! ... جوابهاي اشتباه اينها هستند:
الف) نمي تونم بگم چاقي... اما لاغر هم نيستي!
ب) نسبت به چه کسي؟!
ج) يه کمي اضافه وزن بهت مياد!
د) من چاق تر از تو هم ديدم!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کني؟ داشتم به بيمه ات فکر مي کردم!

>>> ۴- به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟
“اون دختره“ در اينجا مي تونه يه دوست قبلي يا يه عابر که از فرط زل زدن به اون تصادف کردين و يا هنرپيشه ء يه فيلم باشه... در هر حال جواب درست اينه که: “نه! تو خوشگلتري!“ ... جوابهاي غلط عبارتند از:
الف) خوشگلتر که نه... اما به نحو ديگه اي خوشگله!
ب) نمي دونم اينجور موارد رو چطوري مي سنجند!
ج) بله! اما مطمئنم تو شخصيت بهتري داري!
د) فقط از اين بابت که اون جوونتر از توست!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کني؟ داشتم راجع به رژيم لاغريت فکر مي کردم!

>>> ۵- اگه من بميرم تو چيکار مي کني؟
جواب صحيح: “آه عزيزترينم! در حادثه ء اجتناب ناپذير فقدان تو ، زندگي برام متوقف ميشه و ترجيح ميدم خودمو زير چرخ اولين کاميوني که رد ميشه بندازم!“ ... اين سوال ، همونطور که توي گفتگوي زير مي بينين ، ممکنه از سوالهاي ديگه طوفاني تر باشه! ...
زن: عزيزم... اگه من بميرم تو چيکار مي کني؟
مرد: عزيزم! چرا اين سوالو مي پرسي؟ اين سوال منو نگران مي کنه!
زن: آيا دوباره ازدواج مي کني؟
مرد: البته که نه عزيزم!
زن: مگه دوست نداري متاهل باشي؟
مرد: معلومه که دوست دارم!
زن: پس چرا دوباره ازدواج نمي کني؟
مرد: خيلي خب! ازدواج مي کنم!
زن (با لحن رنجيده): پس ازدواج مي کني؟
مرد: بله!
زن (بعد از مدتي سکوت): آيا باهاش توي همين خونه زندگي مي کني؟
مرد: خب بله! فکر کنم همين کار رو بکنم!
زن (با ناراحتي): بهش اجازه ميدي لباسهاي منو بپوشه؟
مرد: اگه اينطور بخواد خب بله!
زن (با سردي): واقعا“؟ لابد عکسهاي منو هم مي کني و عکسهاي اونو به ديوار مي زني!
مرد: بله! اين کار به نظرم کار درستي مياد!
زن (در حالي که اين پا و اون پا مي کنه): پس اينطور... حتماً بهش اجازه ميدي با چوب گلف من هم بازي کنه!
مرد: البته که نه عزيزم! چون اون چپ دسته!!!



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:41 توسط ..::یسنا::..

تو که نیستی از خودم بی خبرم، کی بیاد و کی بشه همسفرم؟!

دل من از تو جدا نیست، این هوا بی تو هوا نیست

چی بگم، از چی بگم؟!..........

دیگه غم یکی دو تا نیست

 

دستم از دست تو دور، این شروع ما جراست

روز و شب، هفته و ماه

قصه های غصه هاست

بودن اینجا که منم، مرگ بی چون و چراست

همه چیز از بد و خوب قصه رنگ و ریاست

 

عشق و مستی پیش تو پشت دیوار سیاه ست

غم غربت نداره اونجا که خونه ماست

میام اونجا که برام خونه خاطره هاست

تو فقط به من بگو، تن نشکسته کجاست؟!

 

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 10:59 توسط ..::یسنا::..

                         

                        قصه دختر شاه و گدا

 

شهریاری دختری چون ماه داشت                        عالمی پر عاشق گمراه داشت

 

فتنه را بیداری پیوست بود                                  زآن که چشم نیمه خوابش مست بود

 

عارض از کافور و زلف از مشک داشت               آب حیوان از لبش لب خشک داشت

 

گر جمالش ذره ای پیدا شدی                              عقل از لایعقلی شیدا شدی

 

گر شکر طعم لبش بشناختی                                از خجل بفسردی و بگداختی

 

از قضا می رفت درویشی اسیر                           چشم افتادش بدان بدر منیر

 

داشت بر کف گرده ای آن بینوا                            نان آوان مانده بود بر نانوا

 

چشم او چون بر رخ آن مه فتاد                            گرده از دستش شد و در ره فتاد

 

دختر از پیشش چو آتش در گذشت                   خوش بر او خندید و خوش خوش در گذشت

 

آن گدا چون خنده آن مه بدید                                خویش را در خون و خاک ره بدید

 

نی قرارش بود شب نی روز هم                           دم نزد از گریه و از سوز هم

 

داشت مسکین نیم نان و نیم جان                           زان دو نیمه پاک شد در یک زمان

 

یاد کردی خنده آن گلعذار                                   گریه افتادی بر او چون ابر زار

 

هفت سال القصه بس آشفته بود                            با سگان در کوی دختر خفته بود

 

بندگان دختر و خدمتگران                                 جمله گشتند ای عجب واقف بر آن

 

عزم کردند آن جفا کاران به جمع                         تا ببرند آن گدا را سر چو شمع

 

در نهان،دختر، گدا را خواند و گفت                    چون تویی را چون منی کی بوده جفت؟!

 

قصد تو دارند، بگریز و برو                              بر درم منشین و بر خیز و برو

 

آن  گدا گفتا که من آن روز دست ،                       شسته ام از جان که گشتم از تو مست

 

صد هزاران جان چون من بی قرار                     باد بر جان تو هر ساعت نثار

 

چون مرا خواهند کشتن نا صواب                       یک سؤالم را بده ای جان، جواب

 

چون مرا سر میبریدی رایگان،                           از چه خندیدی تو بر من آن زمان؟

 

گفت من چون دیدمت بس بی هنر                        بر تو خندیدم از آن، ای بی خبر

 

بر سر و روی تو خندیدن رواست                       لیک در روی تو خندیدن خطاست

 

این بگفت و رفت از پیشش چو دود                     هر چه بود اصلا همه خود هیچ بود!



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 10:49 توسط ..::یسنا::..