دختری بودم شلوغ که کارش سربه سر گذاشتن با دیگرون بود. البته من شلوغ از نوع مثبت بودم. کارم فقط درس خوندن بود و رمان خوندن.عشق فوتبال داشتم و هوادار دو آتیشه پرسپولیس بودم.عاشق عابدزاده بودم و پوسترهای زیادی ازش داشتم. تو مدرسه همه منو میشناختن ، از بابای مدرسه بگیر تا خانم مدیر.........
تو مدرسه خیلی اکتیو بودم و اسم خودم رو گذاشته بودم "زبل خان"! ( اگه یادتون باشه یه کارتونی داشتیم که میگفت: زبل خان ،اینجا، زبل خان اونجا، زبل خان همه جا!) منم همه جا بودم؛ اتاق پرورشی، اتاق معلم ها،دفتر ناظم،دفتر مدیر، آبدار خونه، اتاق بسیج، نماز خونه، کتابخونه............... خلاصه همه جا. درسام خیلی خوب بودن. فقط شبا درس میخوندم و همیشه نمره هام عالی بودن. همه کادر مدرسه بهم امید داشتن و هر کدوم به سلیقه خودشون واسم انتخاب رشته می کردن! یکی میگفت جراح مغز و اعصاب! یکی می گفت حقوق! اون یکی میگفت: نکنه یه وقت غیر از ریاضی یه رشته دیگه ور داری اااااااااااااااااا........! تو فقط باید مهندس شی! دبیر ادبیاتمون هم ـ که اگه بگم بهم ایمان داشت کم نگفتم ـ گیر داده بود که الا و بلا که نگارشت قویه و حتما باید نویسنده شی! بابامم که میگفت: دخترم! فقط معلم شو که بهترین شغل واسه یه خانمه! تعلیم و تعلم عبادتست و............ و میمرد واسه اینکه من معلم زبان بشم! اما این وسط تنها کسی که به فکر من نبود خودم بودم! من همه اش پی بازیگوشی ، کنسل کردن امتحان ، پفکی کردن میز معلم، چسب زدن به صندلیش و ادای معلم ها رو در آوردن و.......... بودم .(که از خدا می خوام منو ببخشه) چند تا هم از دوستام پایه بودن و با هم مدرسه رو می ذاشتیم رو سرمون و اصلا من تو باغ نبودم!
تا اینکه شد دوم دبیرستان و باید رشته انتخاب می کردیم. من عاشق بازیگری بودم . اینو همه دوستام می دونستن. اگه تو مدرسه تئاتری چیزی بر گزار میشد حتما من هم بودم و اصلا organization میکردم!
من، هم اسم یکی از بازیگرایی بودم که اون روزا تازه به عرصه سینما اومده بود و ورد زبون همه شده بود؛ منم وقتی خیال پردازی می کردم با لحن اون آقایی که فیلم رو تبلیغ می کرد ، فامیلی اون هنر پیشه رو ور میداشتم و فامیلی خودم رو می ذاشتم! و از این کارم کلی کیف می کردم! اما من برای اولین بار با برخورد جدی خانواده ام رو به رو شدم که لاز م نکرده! شما باید یه رشته ای بخونین که همه ازتون انتظار دارن! صحبت های مشاور مدرسه امون هم که به حرفای خانواده ام مهر تائید رو میزد و من بدون هیچ حرفی به مسئول ثبت نام گفتم هر چی که دوس داری بنویس! اونم یه نگاه عاقل اندر سفیه ای به من کرد و دیدم که نوشت: اولویت اول ـ ریاضی و فیزیک
ببلههههههههههههههههههههههه............... من دیگه شده بودم یه دانش آموز رشته ریاضی که باید از این به بعد به جای نقش آفرینی، اثبات فرمول می کردم! البته من تو این کار هم خیلی موفق بودم و اصلا بهم هر کاری که میدادن کامل و درست انجامش می دادم و هیچ شکایتی نداشتم . خیلی معتقد به قسمت بودم و میگفتم قسمت منم این بوده! ............
اما زمان گذشت و من شاید یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم رو مرتکب شدم. مدیر مدرسه و بالطبع اکثر کادر مدرسه عوض شد، این در شرایطی بود که من سخت ترین سال تحصیلی رشته ریاضی یعنی سال سوم رو می خوندم. کادر جدید از نظر سطح سواد خیلی پایین بود و اکثر بچه ها از مدرسه رفتن. اما من اشتباه کردم و موندم. خیال کردم که میتونم خودم بخونم(که تو این طرز تفکر من، شاید بیشترین سهم رو معلم هام داشتن که منو نابغه می دونستن!) من موندم و نمی دونستم که چه بلایی داره سرم می یاد!
بلههههههه........ امتحان حسابان شدم 10.5!
بله! منی که نابغه بودم! اگه درست 075 کمتر می گرفتم می افتادم! به همین راحتی! این افت تحصیلی واسه من که همه روم حساب باز کرده بودن خیلی ضربه زد و دیگه من ، اون من سابق نبودم.
خیلی ساکت بودم و کاری به کار کسی نداشتم. بماند که چه حرفایی که از دور و بر نشنیدم. و من تنها رفیق زندگیم شده بود خواهرم که درست 3 سال از من بزرگتر بود. دیگه من دوستی نداشتم و منزوی شده بودم. فقط با خواهرم حرف می زدم و دیگه هیچ............ شدیم پیش دانشگاهی و من همه زورم رو زدم که جبران کنم و این کارو هم کردم. اما دیگه من اون من سابق نبودم. به خاطر همه حرفایی که حتی از دوستای نزدیکم شنیده بودم تنها همدمم خواهرم بود و دیگه دوستی نداشتم. اما تو این میون من عاشق رشته معماری بودم وبر خلاف همه دخترایی که تو این سن و سال حتما یکی رو پیدا میکنن که عاشقش بشن ، من خیلی سر به راه بودم و عشق اول و آخرم معماری بود. سال اول که کنکور دادم از ریاضی محض دانشگاه آزاد قبول شدم. اما من فقط معماری می خواستم و موندم پشت کنکور. دوران پشت کنکوری ، روزی مینیمم 8 ساعت درس می خوندم و حتما 1-2 ساعت خیال پردازی می کردم که دانشجوی معماری شدم! اونهم فقط دانشگاه هنر های اسلامی شهرمون! تا اینکه روز کنکور رسید و من ، من دیوانه، انقدر استرس ورم داشته بود که داشتم هق هق گریه می کردم! بله! من کنکور سراسری رو خراب کردم! به همین راحتی!
اومدم خونه و گفتم که کنکور آزاد شرکت نمی کنم! اخلاقم شده بود سگی و دغ دلم رو رو سر این و اون در می آوردم و تنها کسی که میتونست باهام حرف بزنه خواهرم بود.اون حرف میزد و من گریه می کردم!
یادمه اون موقع ها مجموعه تلویزیونی مهران مدیری رو میداد. روز کنکور آزاد که کنکور بعد از ظهر بود ،من داشتم بامشاد رو نگاه می کردم. خلاصه به زور مامانم و حرفای خواهرم لباس پوشیدم و رفتم کنکور. از کنکور آزاد همین قدر بگم که ازفیزیک فقط 1 سوال نزده داشتم و بقیه جوابهام درست بود! بفیه درسام هم همین طوری بودن............
جوابهای کنکور رو دادن و من از معماری دانشگاه آزاد و مدیریت سراسری قبول شدم . منی که 4 سال تمام فرمول اثبات کرده بودم و تو خوابهام هم طول موج حساب می کردم، از یه رشته انسانی قبول شدم و باز هم ضربه روحی و باز هم دلداریهای خواهرم. مامان و بابام خیلی اصرار کردن که برم آزاد معماری بخونم ، اما من ترجیح دادم تو دانشگاه سراسری بخونم. نا گفته نماند که اون روزا من کاملا دپرس بودم،طوری که دست دیاکو رو از پشت می بستم! افتاده بودم تو خط آهنگهای هایده و میخوندم:«.........امشب حال مرا تو نمیدانی،از چشمم غم دل تو نمی خوانی.........تنها با گل ها ،گویم غم ها را........» خلاصه من با یه قیافه دپرس رفتم دانشگاه. شده بودم عین یه مرده متحرک! اولای سال دوستی نداشتم تا اینکه بعد یه هفته یه دختری اومد کلاسمون که اتفاقا مسیر خونه هامون یکی بود. و اون کسی نبود جز نازی خانوم خودمون! با اومدنش کم کم با هم دوست شدیم و من بعد مدتها یه دوست صمیمی پیدا کردم و بعد هم که آرزو به گروه ما پیوست تا ما بشیم سه تفنگ دار!( که البته یکی از استادامون بهمون میگه سه قلوها!)
اما ماجرای وبی ما از اینجا شروع میشه.......... نازی بیشتر تو خط اینترنت و وب و اینجور چیزا بود و من هم بعد از عروسی خواهرم با اینکه نازی و آرزو بودن اما رفیق روزای تنهاییم رو از دست داده بودم و بعد از اینکه خواهرم رفت خونه خودش دیگه احساس تنهایی من تو خونه بیشتر شد.من تا اون زمان اصلا چت نکرده بودم و فقط از بچه ها شنیده بودم و اگه راستش رو بخواین خیلی هم به نظرم مسخره می اومد که دو تا آدم که همدیگر رو نمیشناسن چه طور میشه که واسه همlove می ترکونن! شاید هم به خاطر همین کنجکاوی بود که آوردم یه یاهو مسنجر نصب کردم که ببینم ماجرا از چه قراره! تقریبا هر 2-3 شب یه بار آن میشدم و با یکی چت می کردم. که البته تمام کسایی که باهاشون چت میکردم نمیدونم چرا فقط 4 تا سوال می پرسیدن و بعد که جواب سوالهاشون نه میشد غیبشون میزد! اون 4 تا سوال اینا بودن:
1) asl?
2) وب داری؟
3) ویس داری؟
4) عکس داری؟!!!!!!!!!!!!
تا اینکه یه شب یکی اومد که هیچ کدوم از این سوالها رو نپرسید و من ازش خوشم اومد. با من راجع به عرفان و سیاست و دین و .........خلاصه از هر دری گفت ، اما بیراهه نرفت. میگفت سر دبیر یه روزنا مه است و از این جور حرفا. چت کردن ما ادامه داشت تا اینکه این یواش یواش شروع کرد به love
ترکوندن و اینکه ازم خوشش اومده بود و......... منم هی دستش می انداختم که تو منو ندیده چطور عاشقم شدی؟! اون میگفت و من جواب سر بالا بهش میدادم. طوری شد که شمارواش رو واسم نوشت (که ور نداشتم) و من تازه فهمیدم که مثل اینکه قضیه جدی شده! به همین خاطر ، واسه اینکه از خودم برنجونمش که از چشمش بیافتم انقدر باهاش بد حرف میزدم که اگه فحش می دادم بهتر بود! اما نشد که نشد! کار به جایی رسید که گفتم تو از کجا میدونی من پسرم یا دختر و اون گفت که حتی اگه پسر باشی طرز فکرت رو دوست دارم و میخوام باهات آشنا بشم! حالا خر بیار باقالی بار کن! هر کاری میکردم نمیشد تا اینکه تصمیم گرفتم اصلا جواب آف هاش رو ندم که بتونه فراموش کنه و این کار رو هم کردم. اما خداییش خیلی عذاب وجدان کشیدم. اما به خودم هم حق میدادم، من نه بهش نامه فدایت شم فرستاده بودم ، نه تلفنی حرف زده بودم و نه هیچ چیز دیگه. خلاصه که دیدم بابا چت کردن کار من نیست! اومدم یاهو مسنجرم رو آن اینستال کردم. اما بعد یه مدت که نازی با آیهان دوست شدن، آیهان یه وبلاگ داشت. این بار افتادیم تو خط وب باز کزدن! و هر کدوم یه وبلاگ باز کردیم و من خیلی خوشحالم از اینکه این کار رو کردم.........کسی کاری به کارت نداره، میتونی عین یه خونه که فقط مال خودته هر جور دوست داری توش اسباب اثاثیه بچینی، کسی ازت انتظار بیجا نداره، وقتهای بیکاریت رو پر میکنه و مهمتر از همه اینکه میتونی اونی باشی که می خوای، نه اون چیزی که اطرافیان ازت می خوان. و انقدر دوستای خوب پیدا میکنی که بدون اینکه بشناسیشون،بدون اینکه بدونی از کجای ایران بزرگن، از هر قومی و نژادی که باشن، دوسشون داری.بهشون احترام میذاری و بهت احترام میذارن. به تویی که خود خودتی،نه اون چیزی که مردم می خوان و مگه خوشبختی چیزی غیر از اینه؟!
خدایا! مرسی به خاطر همه نعمت هایی که به من دادی،
خدایا ازت ممنونم که بعضی از دعا هامو نشنیده گرفتی؛ که شاید اگه میشنیدی من الان نازی و آرزو رو نداشتم، و شاید اگه اونا رو نداشتم الان تو محله باصفا نبودم.
خدایا هزاران مرتبه شکر به خاطر همه اون چیزایی که بهم دادی و ندادی.
خداجونم، خیلی دوستت دارم، تو رو قسم میدم به بزرگی خودت که تنهامون نذاری.
این بود انشای من خوش باد استاد من!