تبليغاتX
بهار - شعر فروغ خطاب به پسرش کامیار..............
کاش می شد به تو گفت.................

 

                        این منم؛

                                     زنی تنها در آستانه فصلی سرد..........

 

 

 

این شعر را برای تومی گویم

 در یک غروب تشنه تابستان

 در نیمه های این ره شوم آغاز

در کهنه گور این غم بی پایان

 

این آخرین ترانه لالاییست

در پای گاهواره خواب تو

باشد که بانگ وحشی این فریاد

پیچد در آسمان شباب تو

 

بگذار سایه من سر گردان

از سایه تو دور و جدا باشد

روزی به هم رسیم که گر باشد

کس بین ما، نه غیر خدا باشد

 

من تکیه داده ام به دری تاریک

 پیشانی فشرده ز دردم را

می سایم از امید بر این در باز

انگشت های نازک و سردم را

 

آن داغ ننگ خورده که می خندید

 بر طعنه های بیهوده من بودم

گفتم که بانگ هستی خود باشم

اما دریغ و درد که «زن» بودم

 

چشمان بی گناه تو چون لغزد

بر این کتاب در هم بی آغاز

عصیان ریشه دار زمانها را

بینی شکفته در دل هر آواز

 

اینجا ستاره ها همه خاموشند

اینجا فرشته ها همه گریانند

اینجا شکوفه های گل مریم

بی قدر تر ز خار بیابانند

 

اینجا نشسته بر سر هر راهی

دیو دروغ و ننگ ریا کاری

در آسمان تیره نمیبینم

نوری ز صبح روشن بیداری

 

بگذار تا دوباره شود لبریز

چشمان من ز دانه شبنم ها

رفتم ز خود که پرده بر اندازم

از چهر پاک حضرت مریم ها

 

بگسسته ام ز ساحل خوش نامی

در سینه ام ستاره طوفان است

پرواز شعله خشم من

دردا فضای تیره زندان است

 

من تیه داده ام به دری تاریک

پیشانی فشرده ز درد مرا

میسایم از امید بر این در، باز

انگشتهای ناز ک و سردم را

 

بر این گروه زاهد ظاهر ساز

دانم که این جدال نه آسان است

شهر من و تو طفلک شیرینم

دیریست که کاشیانه شیطان است

 

روزی رسد که چشم تو با حسرت

لغزد بر این ترانه درد آلود

جویی مرا درون سخن هایم

گویی به خود که مادر من او بود

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:3 توسط ..::یسنا::..